X
تبلیغات
...خاطرات...آمپولی...
خاطرات آمپولی
اگه نظر ندین وبلاگ رو پاک میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 20:7  توسط   | 

یعنی واقعا هیچکس خاطره از آمپول زدن نداره!؟!؟!؟!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 17:27  توسط   | 

کسی نمیخواد نظر بده؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 14:13  توسط   | 

سلام.....اسم من ندا ست و 15 سالمه........از آمپول وحشت دارم......تو بچگی موقع آمپول زدن خیلی گریه و جیغ و داد میکردم........ولی از 10-11 سالگی تصمیم گرفتم که دیگه این اخلاقمو کنار بزارم......ولی بازم از آمپول میترسیدم............تو پست اول میخوام خودم یه خاطره تعریف کنم......پارسال ماه رمضون......اومدم مثلا کار نیک کنم.....روزه گرفتم.....همه ی روزها رو سحری میخوردم....ولی یه روز نخوردم....بعدازظهر که شد......هرچی تو معده ام بود بالا اووردم.....گلوم هم حسابی میسوخت و مرتب هم سرفه میکردم.....مامانمم مدرسه بود(چون معاونه....تابستونا...بعضی از روزهای هفته رو میره مدرسه....برای کلاسای تابستونی ای که واسه بچه ها میزارن...)خلاصه....خالم اومد دنبالم.....رفتیم دکتر.....(از دوستان و آشنایان هم هیچ کس نمیدونه من از آمپول میترسم......)دکتره گفت آمپول بنویسم؟!؟!"......غرورم نذاشت که بگم نه.....یا حتی سرم رو به نشونه ی منفی تکون بدم........گفت گلوت چرک کرده....یه پینیسیلین با یه ویتامین واست نوشتم....هردوتاش رو هم همین الآن بزن......"چشمام 4تا شد.......قلبم شروع کرد به تند تند زدن......دستام یخ کرد.....تا اونجایی که یادم میومد....اصلا دوتا آمپول رو با هم نزده بودم......خلاصه غرورم هم دوباره جلومو گرفت و نذاشت که به خالم التماس کنم و بگم که آمپول نزنم.......خالم رفت داروهامو گرفت......و با هم رفتیم تو تزریقاتی.......یه خانومه اونجا بود.....همه ی تخت ها هم خالی بود....مثل همیشه......(چون قبلا هم اونجا آمپول زده بودم)....تخت کنار دیوار رو انتخاب کردم......درحالی که سعی میکردم آبروداری کنم و زار زار گریه نکنم.....به خودم دلداری دادم.....خواستم بخوابم روی تخت که خانومه به خالم گفت....اااا....این پینیسیلینه که سرنگ نداره.....میشه برین یکی بگیرین!؟؟!؟....من اینجا دارما.....منتها واسه مواقع ضروریه....."انگار داشتم بال در می اووردم.....از دو لحاظ واقعا شانس اووردم........یک اینکه خالم میرفت بیرون و موقع زدن ویتامین باسنمو نمیدید(من روی اینجور مسائل واقعا حساسم).........و دومی که مهمتر بود این بود که میتونستم بین دوتا آمپول یه استراحت کوچولوی کوچولو هم که شده بکنم......خلاصه.....خالم رفت و منم روی تخت دراز کشیدم....مانتوم رو دادم بالا.....زیپ و دکمه ی شلوارم رو باز کردم.....دستام یخ یخ بودن......یه طرف شلوار و شورتمو یکم دادم پایین.....خانومه اومد بالای سرم......پرسیدم درد داره؟!؟!؟"...خندید و گفت خب وقتی نمیخوای قرص و شربت بخوری....و میخوای آمپول بزنی باید قبول داشته باشی که درد داره دیگه....ولی زود خوب میشی..."منم تو دلم گفتم والا من نخواستم آمپول بزنم.....ای بر پدرت لعنت...غرور....!!!"خودش شورت و شلوارمو پایین تر کشید.....همین که خنکی الکل رو احساس کردم خودمو سفت کردم......بعد دوباره به خودم دلداری دادم......اگه سفت میکردم پیشتر درد میگرفت......به زور شل کردم......سوزن رو گذاشت روی باسنم رو فرو کرد توش.....لبم رو گاز گرفتم و چشمامو بستم.....واای....به طور افتضاحی میسوخت....یه تکونی خوردم....خیلی سریع و جدی گفت تکون نخور!!!!"دیگه کم مونده بود اشکم دربیاد.....که بالاخره درش اوورد.....هوووو....یه نفس راحت کشیدم......رفت نشست سرجاش......شورت و شلوارمو دادم بالا.....خواستم بلند شم که گفت آخرین بار کی پینیسیلین زدی؟!؟؟!؟....."واااای.....اصلا یادم نبود یه آمپول دیگه هم باید بزنم.....گفتم تقریبا 1 سال پیش......"گفت......سرنگ رو نیووردن.........خب عیبی نداره...یه دونه از این سرنگا بر میدارم.....اونی رو که مامانت(فکر کرده بود خالم مامانمه)میخره میزارم جای این....."وایییییی......دوباره شورت و شلوارمو دادم پایین.....گفت نه.....بلند شو اول تست کنم.......ممکنه حساسیت داشته باشی.....از خوشحالی دل تو دلم نبود.....خدا خدا کردم که حساسیت داشته باشم.....با خودم گفتم اگه هم نداشتم میگم دارم.......خلاصه بلند شدم و آستین مانتوم رو دادم بالا.......الکل رو کشید و خیلی آروم سوزن رو فرو کرد......دندونامو به هم فشار دادم و آروم گفتم سیـــــــــــــــس...."گفت آره......یکم میسوزه....."و بعد درش اوورد.....گفت یه 15 دقیقه باید بمونه....."همون موقع خالم اومد.....سرنگ رو داد به خانومه و وایستاد اونجا......یه چند دقیقه همون جوری نشستم.....که خانومه بلند شد و اومد پیشم.....بعد گوشی خالم زنگ خورد و رفت بیرون.....خانومه پرسید جاش میسوزه؟!؟!؟....گفتم نه......گفت درد چی؟!؟؟!؟...درد میکنه؟!؟!؟....گفتم نه......گفت سرت گیج میره!؟!؟!؟....گفتم نه.....وای خدا......منتظر شدم یه سوال دیگه بپرسه که بگم آره.....ولی.....رفت پشت میزش........و بعد اینکه همه ی پینیسیلین رو توی سرنگ کشید .....اومد پیش من و گفت زود باش دراز بکش......وگر نه پینیسیلینه خشک میشه و درد میکنه ها......"وااااااای.........خاک تو سرم کنن که نگفتم آره درد داره....میسوزه و سرم گیچ میره.....ای مرده شورتو ببرن ندا......به زور روی تخت دراز کشیدم........پرستاره سریع شورت و شلوارمو تقریبا تا پایین باسنم پایین کشید پایین و خیلی سریع طرف دیگه رو پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد.......خیلی آروووم گفتم آیییییییییییی...........وسطاش بود که یکی از پاهامو تکون میدادم.....و محکم میکوبوندمش به تخت.....بلند سرم داد زد نکن!!!!!.........سوزن میشکنه......"و بعد از چندثانیه درش اوورد.....و منم بلند شدم رفتم خونه............

نظر یادتون نره....لطفا....

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1391ساعت 9:46  توسط   |